یک عاشقانه ی آرام

یک عاشقانه ی آرام

دیدگاهها(۲۹)|اردیبهشت ۲۳, ۱۳۹۲

دختر کوچولویم خانه نیست. تا من بتوانم داستان بنویسم و می نویسم البته. کتاب هایی را که نیاز به تمرکز دارند و در حضورش یا بیداری اش نمی توانم یک صفحه هم بخوانم، گذاشته ام کنارم. وقت را غنیمت می شمرم و با سرعت می خوانم و با سرعت می نویسم. اما… اما یک چیزی [...]

یه درد دل

یه درد دل

دیدگاهها(۳۵)|اردیبهشت ۰۴, ۱۳۹۲

این روزا، یه چیزی ذهنمو خیلی درگیر خودش کرده. اینکه ما چه بخوایم و چه نخوایم، الگوهای بچه هامون هستیم و خواهیم بود. حتی شاید تا آخر عمر. مهمتر این که حتی اگه اونا نخوان، مثلا توی نوجوانی و جوانی، نخوان که ما الگوشون باشیم، بازم توی اتفاقات مختلفی که پیش میاد، اون جوری رفتار [...]

دست هایی نیازمند آغوش

دست هایی نیازمند آغوش

دیدگاهها(۴۰)|فروردین ۲۶, ۱۳۹۲

بعد از کلی پیاده روی و بغل گرفتن دخترک و بی حس شدن دست هایم، او را می گذارم زمین و در دل با خودم قرار می گذارم که دیگر تا آخر مسیر هر چقدر هم اصرار کرد بغلش نکنم. کمی راه می رویم و او، تند می دود جلوی قدم هایم و می گوید: [...]

درست سه سال پیش

درست سه سال پیش

دیدگاهها(۶۳)|فروردین ۱۱, ۱۳۹۲

درست سه سال پیش در همین ساعت ها و لحظه ها… چه بگویم؟! چطور بگویم؟! مگر می شود آن لحظات ناب را در قالب کلمات به تصویر کشید؟ مگر می شود اوج شیرینی هایش را با چند جمله ی ساده بازگو کرد و البته اوج درد هایش را؟ و اصلا چرا ما یاد گرفته ایم [...]

آقا قاسمیان بازی

آقا قاسمیان بازی

دیدگاهها(۲۲)|فروردین ۰۷, ۱۳۹۲

سلام. آقای قاسمیان در انتهای منبرهاشون چه در مسجد ارک باشه چه دانشگاه شریف و چه در جلسات تفسیر قرآن صبح جمعه ها معمولا چند خطی از حافظ یا مولانا رو به صورت آواز می خونن و مستمعین کیف می کنند. بعد هم وارد روضه و ذکر مصیبت می شن. ما الان کمتر توفیق داریم [...]

عیدی

عیدی

دیدگاهها(۱۹)|اسفند ۲۸, ۱۳۹۱

توی ماشین… من به مطهره: اگه می خوای گریه کنی برو عقب بشین! مطهره: می خوام جلو گریه کنم!!!! * من: بهت اجازه نداده بودم! مطهره: خودم اجازه دادم. * به «گواش» می گه «گو» احتمالا توی دلش با خودش می گه چرا اینا همش می گن گواش. باید بگن «گوام» یا «گوات» *** من [...]